دخترم،بهترین همدم من
شیرینی زندگیم تویی آیشینم
قالب وبلاگ

من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی؟ پنجره اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم

تنهاییت برای من....

غصه هایت برای من....

همه بغض ها و اشک هایت برای من....

بخند برایم بخند،آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را...

صدای همیشه خوب بودنت را....

دوستت دارم دخترم

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 22:09 ] [ مهناز ]

من با قول بابات بی سر و صدا بی آنکه به کسی چیزی بگم زندگیمو از سر گرفتم اما شبی نبود من کابوس نبینم میدیدم بابات با اون زنه هسش و ..  و من وقتی بیدار میشدم آروم یه نگاهی به تو میکردم و گریه میکردم چقدر زندگی مزخرفی داشتم چقدر زجر میکشیدم اونقدر غصه خوردم تا کارم به دکتر اعصاب کشید و شروع به خوردن قرص اعصاب کردم من فقط 27 سالم بود با خودم میگفتم چرا از الان من قرص اعصاب میخورم و گریه میکردم روز به روز افسرده تر میشدم پیش روان شناس رفتم باز نتونستم باز نشد بشم همون مهناز قبلی که با کوچکترین چیزی خوشحال میشد مهنازی شدم که دیگه از حرکات شوهرش خوشش نمیومد و اینکه چقدر با گستاخی میگفت آخه مگه من چیکار کردم؟ این چیزی نیست که و از این حرفا......نمیتونستم حرفاشو درک کنم یعنی چی چیزی نشده؟ یه زن هرزه پاشو کرده تو زندگی من .یه زن هرزه به منی که دخترم شش ماهه بوده رحم نکرده و با شوهرم خوش بودن و من بدبخت فکر قرض و قوله و قسط های بانک و ...رو میکردم.قناعت میکردم و برا خودم درست و حسابی خرید نمیکردم مثل هر زنی هر ماه آرایشگاه نمیرفتم و خودم خودمو مرتب میکردم تا شوهرم زیاد فکر و خیال نکنه.مثل جاریام تو بهترین منطقه زندگی نمیکردم و تو زیرزمین خونه بابام بودم بدون اینکه شوهرم اجاره بده .مثل جاریام کلی طلا نداشتم . از تفریحم از ورزشم از همه چیم زده بودم تا شوهرم زودتر به آسایش برسه دیگه کم کار کنه زودتر بیاد خونه و منو بغل کنه و بهم بگه دوستت دارم بهم بگه دیگه به آسایش رسیدیم مهنازم حالا باید تورو به آرزوهات برسونم اما اون یه زن هرزه و کثیف رو به من ترجیح داد زنی که خودش شوهر و بچه داشت.و منو با آرزوهام تنها گذاشت.پشت کرد به من و دخترم .و ترجیح داد بیرون خوش بگذرونه و فقط خستگی و قسطو قرض هاشو برا من بیاره.من فقط کلفت زندگیم بودم و به خونه اش میرسیدم و غذاشو آماده میکردم اگرچه دیگه حتی غذاهام از طعم و بو افتاده بود و من هیچ شوقی نداشتم و هر لحظه فکر میکردم خیانت میکنه.آیشینم کاش بزرگ بودی و خودت خیانتشو شاهد بودی اونوقت کمتر عذاب میکشیدم چون همون موقع ازش جدا میشدم و تو میتونستی انتخاب کنی پیش کدوممون بمونی اما تو الان دو سالته....الهی فدات بشم دخترم دارم خون گریه میکنم دارم دق میکنم...کیو نفرین کنم؟ به کی فحش بدم؟ عامل به هم خوردن زندگی ما هم بابات شد و هم خونوادش....اونا خیلی راحت با این مساله کنار میان که تو بی مادر میشی تو سرنوشتت خراب خواهد شد....

[ شنبه 5 ارديبهشت 1394 ] [ 18:42 ] [ مهناز ]

آیشینم سلام ....تنها دختر نازنازی مامان 

من جز وبلاگت پناهی ندارم اینجا شده خونه درد و غصه من....میخوام بنویسم برات از هر چی که سرمون میاد تا بزرگ شدی بخونی و قضاوت کنی ...بزرگ شدی شاید فحشم بدی که چرا به دنیات آوردم و بعدش تنهات گذاشتم؟؟؟؟ من هم قربانی شدم آیشینم منم سوختم و ساختم من نتونستم تحمل کنم که ببینم بابات داره با زن های متاهل و هرزه خوش گذرونی میکنه و منو ابلح فرض کرده و بعدش انکار کنه.زندگی مارو بابای نامردت نابود کرد اون به من و به تویی که شش ماهه بودی رحم نکرد.بزار یه چیزایی رو بنویسم تا بزرگ شدی بدونی چی به چیه؟ میدونم که بابات و خونوادش همش از من بدگویی خواهند کرد تا تو از من بدت بیاد

اواخر سال 88 مثل هر دختری با هزاران آرزو مرد زندگیمو انتخاب کردم و وقتی پامو تو خونه ام گذاشتم قسم خورده بودم هم نفس بابات خواهم شد دوستش خواهم داشت و پا به پاش همه چیو پشت سر میزاریم و به آسایش برسیم وقتی بابات از زجرهایی که تو بچگی کشیده بود برام میگفت من بیشتر بهش محبت میکردم و از خواسته هام میگذشتم تا اون زودتر به رفاه برسه تا من و تو هم از این رفاهمون استفاده کنیم.خانواده بابات دوتاست یعنی پدربزرگت دو زنه هسش و اونا 13 نفر با زن و بچه ها میرسه به 30 نفر....اما اینا برا من مهم نبود باشد که بعدا فهمیدم اشتباه کردم اتفاقا این مساله مهمی بود که نباید به آسونی قبولش میکردم .اوایل زندگیمون خوب بود یعنی یه چیزایی از طرف خونواده هاش میشد اما باز بابات حمایتم میکرد و من بیشتر و بیشتر دوسش میداشتم و مطمءن میشدم مرد زندگیمه و بعد خدا تکیه گاهم...و من هم هرگز اجازه ندادم کسی در زندگیمون دخالت کنه و هرگز کسی اینکار رو نکرد وحتی چنان بهش ارزش دادم که کل فامیلم همشون دوسش داشتن.با دخالت های خونوادش و خیلی از حرف و حدیثاشون میگذشتم توجهی نمیکردم چون تنها بابات برام مهم بود.تا اینکه من دانشگاهمو تموم کردم و مادر بزرگت یعنی مامان بابات و خونواده من هم ازمون خواستن یه نی نی بیاریم.من با وجود اینکه تازه درسمو تموم کرده بودم رو پیشنهادها فکر کردم و چون خاله مینا بچه دار نمیشد ترسیدم منم بچه دار نشم اگرچه خونواده شوهر خاله مینا اونقدر با فرهنگ هستن ذره ای خاله رو اذیت نکردن تا حالا...اما من وقتی فکر کردم اگه بچه دار نشم حتما مادربزرگت به بابات خواهد گفت زن دیگه بگیر چون اونا فرهنگ اینو ندارن با زنی که بچه دار نمیشه نباید مورد ظلم واقع بشه.اصلا جو خونواده بابات طوری بود که من هر لحظه هراس اینو داشتم روزی زندگی منو فنا خواهند کرد چطور که زندگیمو از هم پاشیدن .بالخره من و بابات تصمیم گرفتیم بچه دار شیم اونم تو خونه ای که بابات بخاطر اینکه من از اون خونه خوشم اومده بود اجاره کرده بود.ایکاش همه این احساسات با صداقت و عمیق بود تا زندگیمونو هیچ کس نابود نمیکرد.بالاخره من تو اون خونه حامله شدم هم خوشحال بودم و هم نگران.نگران از اینکه خونواده پدرت پسر دوست داشتن و من داءم تو اضطراب بودم که خدایاااا اگه پسر نشه چی میشه؟ من از اینکه صاحب نی نی میشدم خوشحال بودم و تصمیم گرفتم منفی فکر نکنم اما وقتی خبر بارداریمو با تلفن به بابات دادم بابات اگرچه خوشحال شد اما گفت کاش پسر باشه تا مامانم خوشحال شه و بعدشم گفت البته هر چی باشه سالم باشه من دختر هم دوست دارم.و واقعا هم راست میگفت بابات عاشق دختر کوچولوها بود.چقدر استرس داشتم تا جنسیت بچه معلوم شه....آیشینم من وقتی برا تووحامله شدم خیلی زجر کشیدم هر روز هزاران بار میمردمو زنده میشدم سه ماه حاملگی با شرایط خیلی فجیع و با حالت تهوع های کثیف گذشت و من این روزارو بیشتر خونه مامانم بودم.سه ماهه حامله بودم که خبر فوت مادربزرگ عزیزمو شنیدم تو اولین نتیجه اش بودی و اون لحظه شماری میکرد تاوتو بیای.اما الهی فداش بشم ندید اون روز رو....نشد بغلت کنه و اون میگفت بچه ات دختره خدا هر زنی رو دوست داشت باشه بهش دختر میده و من با حرفای اون آروم میشدم وقتی رفت آرامش منم با خودش برد.یه ماه بعد فوت مادربزرگم رفتیم سونوگرافی و گفتن دختره.من و بابات خوشحال شدیم و تصمیم گرفتیم برات همون روز کادو بخریم.سوار ماشین شدیم و تصمیم گرفتیم به نزدیکامون یعنی خونواده ها خبر بدیم.من به خاله مینا زنگ زدم و مادربزرگت و اونا خوشحال شدن.و بعد بابات به خواهرش یعنی عمه رقیه ات زنگ زد و من گوشی رو گرفتم تا خبر بدم وقتی بهش گفتم دختره برگشت بهمگگفت مطمءنی؟ منم گفتم اره مطمعءنیم.بعدش با دلخوری و ناراحتی قطع کردم به بابات گفتم اما اون قبول نکرد و گفت تو حساسی و ....آخ که چقدر ناراحت شدم که اون حرفو زده بود.خلاصه این روزها با سختی های تمومش داشت سپری میشد و من تو حاملگی از بابات یه کاری رو دیدم که تا عمر دارم فراموش نمیکنم احساس کردم خسته شده ازم احساس کردم بی تفاوت شده گفتم خدایانکنه مادرش چیزی گفته باشه؟؟؟ آخرای ماه هفتم بودم و یه کارتوعروسی اومد که جشن مختلطه یعنی مرد و زن قاطی.منم با بابات دعوت بودم اما من هم لباس مناسب نداشتم هم حالم چنان خوب نبود از بابات خواستم نره اما اونکمنو پس  ورفت و نصف شب با بوی مشروبش اومد گرفت پیشم خوابید.احساس حقارت میکردم مگه من نیاز ندارم برم بیرون؟ مگه فقط من بچه خواستم؟ مگه من عذاب نمیکشیدم؟ آخ که چقدر دلم ازش شکست و من دو روز گریه کردم و همون عمه رقیه ات خونه ما بود برگشت بهم گفت داداش من نره عروسی؟ تو چرا اینقدر داداش منو اذیت میکنی و از این حرفا...برگشتم بهش گفتم عروسی مختلطه دوست ندارم بره وقتی نمیدونم چه جوی داره وقتی ان شالله بختت باز شد ازدواج کردی میفهمی چی میگم.خلاصه این روزها گذشت و 20 فروردین تو بیمارستان شمس جایی که خودمم اونجا بدنیااومدم به دنیا اومدی بابات زحمت کشید منو برد به اون بیمارستان چون دلم میخواست بیمارستان خوبی بهدنیا بیای مگه من چقدر بچه میخوام بیارم ؟تو اون فاصله خونوادش میگفتن ببر بیمارستان دولتی و پولتو هدر نده و ازاای حرفا علیرضا روزبه روز با حرفا و دخالتای خونوادش عوض میشد و همشون ناراحت بودن که چرا بیمارستان خصوصی رفتم.من میدیدم که افسار زندگیمونو داشتن کم کم به دستشونممیگرفتن اما تحملککردم گفتم عیبی نداره وقتی به دنیا اومدی ساعت 10:30 شب بود وقتی از شکمم بیرون کشیدن داشتی گریه میکردی صورتتوچچسبوند به صورتم و تو آروم نگاهم کردی و من بهت گفتم دخترم گریه نکن مامان پیشته و دوستت داره .یکی از پرستارا تورو برده بود به بابات نشون داده بود وواون از ذوق نتونسته بود ازت عکس بگیره باباتم خوشحال بود چقدر دوتاتونم دوست داشتم.خوشحال بودم که باباتو من صاحب یه دختر ناز  خوشگل شدیم وزنت 3کیلو 600 بود توپول  وناز.اینارو مینویسم دلم خون میشه آیشین دارم خون گریهمیکنم دارم تو تنهایی خودم میسوزمو میسازم .دارم دیوانه میشم.چون خوشی ما فقط بیمارستان شد وقتی به خونه برگشتیم خونواده پدرت یعنی عمه هات و مادربزرگت و خونواده دومش چنان دعوایی به پا کردن که اومدنتو برام زهرمار کرد.من با گریه بهت شیر میدادم و از اینکه نزاشتن اومدنتو با شوهرم جشن بگیریم غصه میخوردم چقدر روزهای بدی داشتم .اون روزا دیگه بابات ازم فاصله گرفت .و م. اون روزی نبود دعوا نکنیم و من با آرامش شیر بدم نمیتونستم قبول کنم یه عده از خدا بیخبر زندگیمو شوهرمو ازم میگیرن.من جزخوبی براشون کاری نکرده بودم و این عذابم میداد.بالاخره 4 ماهه شدی و من با اصرار بابات و بخاطر اینکه زودتر سرسامان بگیریم و صاحب خونه شیم اومدیم طبقه پایین خونه پدر من ساکن شدیم.موقع اسباب کشی باز با حرف مادربزرگ از خدا بیخبرت با بابات دعوا کردیم و منو کتک زد خسته شده بودم از عذاب هایی که بهم میدادن.دیگه مثل سابق نبود زندگیمون بی. وسرد شده بود  بابات کلا ازم فاصله گرفت وقتی شش ماهه شدی خیانت باباتو فهمیدم اونم با یه زن متاهل که دختری هفت ساله داشت و  یه شوهر پولدار.آتیش گرفتم سوختم تباه شدم من چی کم گذاشتم ؟من چی کم داشتم....دنیا رو سرم خراب شده بود و تو 6 ماهه تو بغلم نگات میکردموگریه میکردم ازخد مرگمو میخواستم حالا من چطور با این مرد زندگی کنم؟ از کجا بدونم از اول زندگی بهم خیانت نمیکرد؟ از کجا بدونم دیگه خیانت نخواهد کرد؟ چقدر من ساده بودم چقدر بهش وفادار بودم چقدر باهاش صادق بودم علیرغم اینکه خونوادش عذابم میدادن با دخالتای بیجاشون باز من زندگیمو میکردم.من همه آرزوهام مرد .احساس کردم صدای خرد شدن قلب پاکمو میشنوم به زانوهام میزدم و بلند بلند گریه میکردم و اهنگ باز میکردم تا صدامو از بالا مادربزرگت نشنوه.داشتم خفه میشدم دیگه هیچ هدفی برا زندگی نداشتم دیگه تکیه گاهیی نداشتم نگو بیخودی بهش تکیه کردم نگو بیخودی پا به پای سختی هاش رفتم نگو بیخودی امیدوار بودم.تصمیم گرفتم با بابات صحبت کنم  دلیل خیانتشو بفهمم و اون با پررویی تمام گفت واسه خودم سرپناه میخواستم....آتیش گرفتم پس من تو زندگیش چی بودم؟ من فقط به عنوان مادر آیشین بودم؟میخواست مثل باباش بعد اینکه دلشو زد یکی دیگه بیاره؟من بهش اعتماد کردم به اون وفادار شدم من به زندگیم پایبند شدم من چه گناهی کردم؟ تصمیم گرفتم ازش جدا بشمکاایکاش همون موقع اقدام میکردم اما باز من احمق من ساده من دل رحم بخاطر زندگیمون بخاطر تو و با قول بابات که نصف اپارتمانو میزنه به اسمم برگشتم سر زندگیم .اگرچه من دیگه همون نبودم من ی زنی بودم که خنجر نامردی و خیانت از شوهرش رو خورده بود.من دل شکسته بودم  هر شب باگریه میخوابیدم و روز به روز عصبی تر میشدم و افسرده تر .چرا اینقدر قبول کردنش برام سخت بود؟ مگه نمیگن همه مردا مثل سگ هستن دهنشون واسه هرزنی آب میفته حتی اگر زیباترین زن دنیارو داشته باشن .من اشتباه کردم من زن پسری شدم ک پدرش به زنش رحم نکرده بود و یکی دیگه هم آورده بود و هر دو رو تو یه خونه با حامله شدن های هردو زنش در یک زمان....وای من چه کردم؟ آینده من ودخترم چه خواهد شد؟ اگر پسر همین مرد بی وجدان  و بی رحم با من اینکار رو کرد چه خواهم کرد؟من به بابات دل رحمی کردم والان خودم به رحم اون محتاج شدم....ا!!!!!! اما ازیه  طرف گفتم عیب نداره نصف خونه رو بزنه به اسمم من و دخترم حداقل کمی پشتوانه مالی خواهیم داشت تا زندگیمونو  بچرخونیم.و

[ شنبه 5 ارديبهشت 1394 ] [ 18:22 ] [ مهناز ]

 دوسال پیش من و بابات این موقع ها روزارو میشماردیم که تورو بغل بگیریم برامون مهم نبود کیا از اومدن تو ناراحتن یاخوشحال ...مهم این بود که من و بابات عاشق تو بودیم و هستیم ...میدونی چیه دخترم؟؟ بابات ازم میخواد تو وبلاگت فقط خاطره خوب بنویسم اما کدوم خاطره خوب؟؟؟؟؟ ذهنم پر روزهای بد هسش و اینا اونقدر تکرار شد تا روحمو تسخیر کرد آرزوم این بود فردا تولدتو با آرامش و با خوشبختی جشن بگیرم اما همه چی برا من فقط آرزو شده ...اون روز بابات میگه یادته جشن دندونی آیشینو با دعوا گرفتیم....اره من همه چی یادمه میدونم برا زندگی خودم این من نیستم که باید تصمیم بگیرم باید با خونوادت مشورت کنی تا اگه اونا صلاح دونستن من برا دخترم جشن دندونی یا تولد یا ...بگیرم اره زندگی من همه چیش دست اوناست .....وای چقدر سخته زندگی با آدمایی که دو چهره دارن و باعث آزارم میشن .کاش و هزاران ای کاش میتونستم گوسفندی زندگی کنم تا این همه عذاب نمیکشیدم.دخترم با همه زیبایی که داری انگار شانس خوب تو زندگی نداری الهی بمیرم برات.الهی که خدا منو بکشه شاهد این روزها نباشم آینده مبهم تو منو نابود میکنه آینده ای که یا باید بی من یا بی پدرت داشته باشی.

[ چهارشنبه 19 فروردين 1394 ] [ 19:57 ] [ مهناز ]

ای خدا دارم زجر میکشم خدایا دارم نابود میشم خدایا کمکم کن دلم آیشینمو میخواد معلوم نیست خوب بهش میرسن یا نه؟ ای خدا چرا سرنوشت من این شد؟ ای کاش بمیرم دیگه راحت شم از این بلاتکلیفی و شکنجه روحی.... نامرد کاری کرده که نمیتونم برگردم به زندگیم خدایا هیچ کس نمیدونه من چی میکشم جز تو ...خدایا میدونی که هزاران بار دلمو شکوند میدونی که دیگه دوسش ندارم میدونی که دیگه نمیتونم بهش تکیه کنم پس من چطور برگردم پیش کسی که واقعا دوسش ندارم ؟؟؟ خدایا تو این وسط دخترم بیچاره شد یه بچه پاک و معصوم قربانی ما دوتا شد...خدایا دخترمو دست تو میسپارم خداجونم مواظبش باش و از بلاهای بد دورش کن و حفظش کن ...خدایا خودت عشقو افریدی میدونی که بی عشق مگه میشه زندگی کرد؟ وقتی شوهر من که با همه دلسوزیام با همه محبتام با همه فداکاریام میره با زن دیگه ای قلبشو تقسیم میکنه وقتی مادرشو به من ترجیح میده و حتی بخاطر من کاری نمیکنه من چطور با این آدم زندگی کنم؟؟ آیا من انسان نیستم؟ آیا من حق زندگی کردنو ندارم؟ آیا من باید بسوزمو بسازم و اون هر کاری دوست داره بکنه و وقتی از شوق افتاد بیاد سراغ من؟؟سراغ منی که به گفته خودش همش افسرده هستم...با این وضع زندگیم من باید روحیه داشته باشم؟؟؟ من ناحقم؟؟یکی به من بگه من چیکار کنم؟؟؟ بخدا داغونم دوری دخترم داره منو شکنجه میکنه....خدایاااااااااااااا

[ شنبه 1 فروردين 1394 ] [ 21:29 ] [ مهناز ]

آیشینم ای تنها دلیل بودن مامان دارم از دوریت دق میکنم دارم میمیرم سال جدید رو تنها شروع کردم تک و تنها با گریه ....وای که چقدر داغونم و کسی نمیتونه حال و روزمو بفهمه.همش با خودم فکر میکنم دل کوچولوت منو میخواد؟؟؟

[ شنبه 1 فروردين 1394 ] [ 9:44 ] [ مهناز ]

سلام دختر ماهم...شیرینی عمرم

دو روز بعد سال 93 با تمام تلخیش تموم میشه روزهای سختی رو تحمل کردم اما مثل اینکه این تلخی ها تموم شدنی نیست چون من تصمیم گرفتم از پدرت جدا بشم واقعا حرمت بین ما نمونده و من دیگه هیچ علاقه ای بهش ندارم چون منو هربار آزار داده دست پیش گرفت چون فکر قلب شکسته منو نکرد و دایم خردش کرد تحقیرم کرد غرورمو زیر پاش له کرد من چطور میتونم با همچین کسی زندگی کنم؟الان شاید خیلی کوچیکی و حتی منو اگه یه هفته نبینی فراموشم میکنی همون بهتر فراموشم کنی از بابات خواهم خواست بهت بگه من مردم و تو وقتی دو سالت بود مادرت مرد تا تو راحت تر با جای خالی من کنار بیای واین آرزوی قلبی باباته که منو بی مهریه راحت طلاقم بده چون فقط نگران اموالشه آیشینم....نگران این نشد که من و تو از هم جدابشیم نگران این نشد که تو بی مادر میشی نگران این نشد که من تو این جامعه کثیف بی مهریه هم طلاق بگیرم چه بر سر من خواهد آمد.اون فقط نگران خودش شد اون فقط مادرشو مورد اعتمادش دونست نه منی که مادر بچشم نه منی که 5 سال تو غم غصه اش شریکش شدم تو اگه بزرگ بشی (خدا نکنه )مردی مثل بابات گیرت بیفته اما بالاخره خواهی فهمید اگر به کسی زیادی محبت کنی زیادی خودتو بهش نزدیک کنی روزی پس میزنه تورو و میره سراغ یکی دیگه که دقیقا پدرت با من اینکارو کرد قلبمو داغ زد دخترم آتیش زد به روح و روانم.بزرگ شی میبینی که تو خونواده پدرت این چیزاعیب نیست بلکه با افتخار میگن خوب کاری کردیم.خروس ما بره جای دیگه اماخروس کسی نیاد خونه ما.دخترم از خدا میخوام طاقت بهم بده که دوریتو تحمل کنم 

[ چهارشنبه 27 اسفند 1393 ] [ 19:39 ] [ مهناز ]

دختر نازم خیلی وقت میشه که به وبلاگت سر نمیزدم مامانی خیلی مریضه و چندان دیگه حوصله نوشتن ندارم تازگیا متوجه شدم به میگرن شدید دچار شدم و اکثرا سردردهای شدیدی دارم منی که سرشار از انرژی بودم سرشاز از شادی بودم بابات با کاراش چنان زمینم زد که دیگه حال و روزمو نمیدونم فقط به خاطر تو دارم نفس میکشم همین.این روزها خیلی ناز شدی یعنی نازتر و نازتر میشی با کارات دل منو میبری اکثر دندونات در اومده قربون اون لثه های باد کردت...به هرکی که تازه ببینیش زود سلام میکنی همه رو صدا میزنی خیلی هم شلوغ شدی همش دلت میخواد شیطونی کنی و تا من یه چیزی رو جدی و با اخم بهت میگم زود گریه میکنی ....فدات بشم مامانی منو ببخش که نمیتونم مامان شادی برات باشم به خدا به سختی دارم زندگی میکنم کسی نمیتونه حال و روز منو بفهمه چون کسی زندگی منو تجربه نمیکنه و ای کاش هم نکنن من شکستم من با تمام آرزوهام مردم تنها دلیلی که مجبورم میکنه باشم وجود ناز تو هست دخترم...به خاطر تو دارم تحکل میکنم که نگن بی مادری ....خیلی دوستت دارم آیشین...

[ يکشنبه 4 آبان 1393 ] [ 20:07 ] [ مهناز ]

دختر نازم خیلی وقته به وبت سر نزده بودم آخه از یه طرف بدجوری مریض شدی نزدیک 1 ماهه که سرما خوردی و خوب نمیشی امروز کمی حالت بهتر شده و من هم جند روز میشه میرم آموزشگاه ارایشگری یاد میگیرم چون به این کار علاقه داشتم رفتم دنبال کاری که علاقه دارم و خدا کنه موفق شم چون هدف های بزرگی دارم که فقط خدا میتونه کمکم کنه برا مامانی دعا کن عزیزم.

صبح میرم کلاس تا ظهر و این مدت آناجون ازت مراقبت میکنه الهی فداش شم که خیلی کمک رسونمه....خدا همه مامانارو حفظ کنه...

حسابی شلوغ شدی و یه کلماتی رو به زور میگی مثل بابا....دس دس....

کنترل تلویزیونو ور میداری میزاری تو گوشت میگی الووووووووو.....الهی فدات بشم مامانی بلا شدی دل همه رو میلرزونی با کارات...

[ سه شنبه 1 بهمن 1392 ] [ 20:39 ] [ مهناز ]

دختر نازم سلاااااااااااااااااااااااام

امروز یعنی 13 دی ماه 92 روز جمعه متوجه دندون جدید دیگه ای شدیم که داره در میاد...امروز مهمون داشتیم خاله های من برا ناهار مهمون بودن بعد اینکه اونا رفتن خسته و کوفته از کار کردن خواستم کمی دراز بکشم استراحت کنم که نذاشتی همش بیقراری میکردی و چیزی هم نمی خوردی نه شیر و نه غذا خلاصه کمی باهات بازی کردم و تو غش غش میخندیدی از اینکه باهات بازی میکنیم کیف میکنی تو این چند روز آب دهنت همش جلوی لباساتو کثیف میکنه یه لحظه دست به لثه ات زدم دیدم ای جاااااااااااااااااااااااااااااااااانم باز دندون کوشولو جوونه زده الهی فدات شم مامانی.......

دوستت دارم دختر ماهم 36_4_15.gif

[ جمعه 13 دی 1392 ] [ 21:56 ] [ مهناز ]

دختر کوچولوی من پاییز امسال نیز مثل هر پاییز هر سال داره تموم میشه و تو دقیقا 3 فصل رو با زیبایی های خاص خودش گذروندی حالا دیگه میریم تو فصل زمستان امیدوارم که تو این فصل مریض نشی آخه خیلی سوسولی و زود زود مریض میشی مامانی ....و من ناراحت میشم تو این فصل یعنی پاییز که زیاد بیرون نبردیمت چون امسال برف و سرما زودتر از سال های قبل شروع شد و ما بیشتر خونه بودیم بازم چند بار مریض شدی البته بگم دندون در آوردنی بیشتر اذیت شدی به هر حال تو دختر بهاری و مطمئنا از بهار بیشتر خوشت بیاد اما من پاییز رو دوست دارم نه به خاطر اینکه متولد پاییزم به خاطر منظره های قشنگی که رنگ های خیلیییییی قشنگی دارن از همه رنگی که بخوای زیباییش منو مست میکنه هر سال تو این فصل همش دلم میخواد برم باغ و جاهایی که همش پر از درخت و بوته و... هست و من گوشه ای بشینم و فقط تماشا کنم و بعد روی برگ ها قدم بزنم عکس بگیرم و بعد هم از برگ های خوش رنگ چند تایی بردارمو بیارم نگه دارم .میدونی شاید بهتره بگم تو این فصل بیشتر تو خودم فرو میرم و دلم بدجوری میگیره شاید به این دلیل باشه که هرگز نتونستم طبق علاقه ام برگ های قشنگ جمع کنم  ....

مامانی ،همیشه هرکجا با هر کی باشی عاشقانه دوستت داره و در هر فصل و سالی برایت بهترین ها را آرزو میکنم سلامتی و شادی را از خدا برات میخوام و هرگز غم و غصه تو نبینم ای تمام هستی من...

 

پاییز زیباترین فصل من، 

حالا که می روی

با خودت تمام غصه های دل دوستان مرا نیز ببر.

بگذار زمستان سرد را با گرمای عشق و دوست داشتن آغاز کنند.

تو با تمام رنگارنگ بودنت

اما برای همه یک رنگ بودی:

 

"زیبا،عاشقانه،مهربان"

فصل مهربانی،

مهرت را برای همه بگذار و برو....

 

 

 

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است

که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت

یلدایتان مبارک

کارت تبریک شب یلدا

[ جمعه 29 آذر 1392 ] [ 17:40 ] [ مهناز ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
.: Graphic By Ghaleb.smu.ir :.

درباره وبلاگ

امکانات وب
Fruity Cherry Heart